راستش ویکیپدیا مالِ ما نیست. خویشاوندِ ما نیست. رسمش، حرفش، وجودش با ما بیگانه است.
هرکه دستش به جایی بند است و میتواند، طرح را حلال کردم محضِ بهرهبرداریِ عموم. هرکه میتواند، اجرایش کند. هم دست خیلیها بند میشود و از قِبَلش کلی آدمی نان میخورند، هم خدمتیست به دانش مردم و مملکت.
ویکیپدیا مالِ ما و خویشاوندِ ما و همرسمِ ما نیست... وقش شده که سرمان را از ظرفشان بکشیم بیرون. همکاسه شدن با اینها آخر و عاقبت ندارد.
جیداً جدا
قبل
از سحر، چند دقیقه با نویسندهٔ وبلاگ زمانه صحبت کردم. لابهلای حرفهایش، به آخرین نوشتهٔ وبلاگش اشاره کرد. سر زدم و خواندم. زیاد خوشم نیامد. یادداشت
دربارهٔ حزباللهیها و انواع و اقسامشان بود. من بنا به دلایلی، دستهبندی میلاد
را قبول ندارم. بعد از خداحافظی، فکری شدم تا یادداشتش را نقد کنم. داشتم سحری را
گرم میکردم که فکرم سه شاخه شد. یک
شاخهاش به سمت یادداشت زمانه متمایل شد. شاخهٔ دیگرش به بازی وبلاگیِ «ژورنالیسم و حزباللهیها» رفت. شاخهٔ سوم هم سر از حوادث بعد از انتخابات در آورد. راستش
حرفهای میلاد تلنگری بود تا چیزی را به یادم بیاورد. زور زدم تا هرسه شاخه را
بیاورم و منسجم کنم و اینجا دربارهشان حرف بزنم. تا چه پیش آید! حزباللهیها
و دستههایشان؟ معنای
حزبالله بدیهیست. طبیعتاً حزبِ خدا، دستهبندی ندارد. اگر امروز رسیدهام به
«دستههای مختلف حزباللهی« ممکن است به این دلایل باشد: اول:
همهٔ این دستهها مدعیِ حزباللهی بودناند و در حقیقت حزباللهی نیستند. یعنی
پندار و گفتار و کردارشان هیچجوره بر صراط مستقیم نیست. بنابراین هرکدام از این
مدعیان، شدهاند یک گروه و فرقه. دوم:
همهٔ دستههای مدعیِ حزباللهی بر این صراط نیستند، جز یکی از این دستهها. از
نظر من، این دلایلِ فرضی، زائیدهٔ یک ذهنِ ایدهآلگرا است. واقعیت این است که ما،
آدمهای کامل نیستیم. در میان ما، تنها یک کاملِ معصوم حی و حاضر است و بس. در
میانِ ما، برخی هیچ فهمی از حقیقت ندارند، برخی کمی درک میکنند، و برخی بیش از
دیگران. هر کدام از اینها، اگر مدعیِ حضور در حزبِ الله باشند، بنا به قدرتِ درکشان
عمل میکنند و تصمیم میگیرند. از این منظر، تصور میکنم حزبالله از آن لقمههاییست
که برای دهان ما زیادی گشاد است. ما دوست داریم حزباللهی باشیم. خودمان را حزباللهی
جا میزنیم، و از سرِ همین دعوی، هرجا خطا برویم، خطایمان به پای حزبالله نوشته
میشود. حقیقت
این است که حزبالله یک مسیر مستقیم و صحیح است. حزبِ خدا است. حزبِ خدا هم آدم
چماقدار و اهانتگر و پروندهساز و نان به نرخ روز خور و تنبل ندارد. در حزبِ
خدا، سید حسن نصر الله است که حزبِ شیطان از حضورش به تنگ آمده. حزباللهی سید علی
خامنهای و سید روحالله خمینیاند که حرف و عملشان بیش از دیگران به قرآن و سنت
نزدیک است. بنابراین حزباللهی را دستمالی نکنیم. اما
اگر بخواهیم طرفداران و انتخابکنندگان آقای محمود احمدی نژاد را «حزباللهی»
بخوانیم، باز خطا کردهایم. نمیدانم چرا پاری وقتها دور و برمان را خوب نمیبینیم.
در قوم و خویشهای من، در آدمهای عبوریای که در خیابان و محل کارم دیدهام و در
میان دوستان و آشنایانم، بسیار دیدم کسانی که اساساً میل و رغبتی به دوستی با دستههای
آمده در وبلاگ زمانه ندارند. آدمهایی را دیدم که انتخابات دهم ریاست جمهوری،
دومین مهرِ شناسنامهشان بعدِ از انتخابات نهمین دورهٔ ریاست جمهوری بود. لیدرِ
تماشاچیهای تیم آبی را دیدم که شبِ مناظرهٔ تاریخی، توی خیابان شعار میداد در
حمایت از رئیس جمهور. از این تصاویر زیاد دیدهام. هیچکدام از قهرمانان داستانهایی
که من دارم، نه ریش دارند، نه از جماعتِ ریشو خوششان میآید. آنها فقط با لوطیگری
و جگرداریِ محمود حال کردهاند! علاوه
بر اینکه میلاد در دستهبندیاش، این گروهِ عظیم را جا انداخته، آدمهای دیگری
هستند که در دستههای یک و دو میلاد نمیگنجند. آدمهایی که با اغلب مختصاتِ گروه
یک در تقابلاند و با اغلب ویژگیهای گروه دو مخالفاند. اینها هم سهمی دارند و
رأیی داشتهاند. پس اینها را کجا میبینیم؟ این
را هم باید بگویم که میلاد در مرور ویژگیهای دسته یک، انگاری کمی دلخور بوده از
بعضیها. این دلخوری کمی قلمش را شور کرده. یک
بازیِ ادامهدار حرفهایم
دربارهٔ ژورنالیسم و حزبالله ادامهدار است. گاهی چیزهایی به ذهنم میرسد که
فرصت و همتِ نوشتن نمیکنم. این قصه از آنجا دوبارهٔ دغدغهام شد که میلاد در
دستهبندیهایش، خواندن و نخواندن کیهان را یک اصل و معیار قرار داده. من با این
مخالفم از اساس. کیهان، بیشک رسانهٔ حزبالله نیست. رسانهای که به گذشتهٔ آدمها
بپردازد رسانهٔ حزبِ خدا نیست. خدا نه تهمتزننده را دوست دارد، نه کسی که به
گذشتهٔ دیگران میپردازد. خدا میبخشد، اما کیهان نمیبخشد. چنین رسانهای، قطعاً
رسانهٔ حزبالله نیست. من
سخت با ادای روشنفکری در آوردن مخالفم. همینجا بگویم که اگر کیهان را رسانهٔ حزبالله
نمیدانم، محضِ خوشآمد و بدآمد کسی یا گروهی نیست. این عقیدهٔ من است. گرچه دورهٔ
معلقبازیست این روزها. مرحوم
فلسفی در اواخر عمرشان یک جلسهٔ عجیبی داشتند. توی جلسه، حدیثی از رسولالله نقل و
تفسیر شد که لحظه لحظهٔ تفسیر و روایتِ حدیث، دلِ مرحوم فلسفی را میلرزاند.
ایشان، یکی-دو بار تأکید کردند: این را میگویم تا زندهام، تا مبادا بمیرم و
ناگفته بماند. مضمون حدیث این بود: اگر دیدی گناهی از کسی سر زد، حقنداری یک غش
در قلبت از آن فرد جا بدهی. حتا اگر دیدی. چون ممکن است او بعدها توبه کند و از
صاحب حق عذر بخواهد، اما تو همچنان با آن غشِ در قلب بمانی تا بمیری. فردای قیامت
باید جوابِ بددلی را بدهی. باید
کمی عذرخواهی کنم راستش،
میلاد از کامنتِ یکی از آشنایان مشترکمان دلگیر شده بود. البته به نظرم میلاد
زیادی حساسیت به خرج میداد، اما آن دلخوری، من را یاد خاطرات بعد از انتخابات و
یکی-دو نوشتهٔ توی وبلاگم انداخت. مدتی
قبل، در جوابیه به «نقدنامهٔ سی.تی.اسکن...» از یک خلقِ بد حرف زدم. گفتم که
انگاری توی همهٔ ما بچه مذهبیها، یک کیهانِ خفته وجود دارد که گاهی بیدار میشود
و تندی میکند و میآشوبد. راستش این خلقِ بدی است و باید کنارش بگذاریم. خدا میداند
که چه وقتها، چه آدمهایی، با نقدهای دوستانه و مخلصانهٔ چند جوان، طوری برخورد
کردهاند و انگهایی بهشان چسباندهاند که صاف و مستقیم جوانهای دلسوز و مخلص را
به ضدانقلابهای خطرناک مبدل کرده. ما باید فرقِ نقدِ دوستانه و دلسوزانه را با
دشمنی بفهمیم. باید کمی آستانهٔ تحملمان را بالاتر ببریم. باید چیزهایی یاد
بگیریم. باید
عذرخواهی کنم. خویِ کیهانی من، توی ایام بعد از انتخابات بروز داشت. من به دوستِ
چندسالهام، که بسیار از او آموختهام، کمی تاختم. و حواسم نبود که اینجا، جایِ نقدِ دوست نیست. چه کنیم؟ چه کسیست که یادآوریمان کند و حواسش بهمان باشد؟ باید
از محسن حسام مظاهری معذرت بخواهم. محسن! شورِ بعدِ انتخابات بدجور همهمان را
آشفته کرده بود. به خاطرِ دوستیمان از تو عذر میخواهم. نه از تو، که از همهٔ آنهایی
که با کلمهای یا نگاهی رنجاندمشان. اما یکقدم از حرفم بر نگشتهام. من، خودم را
با سید علی خامنهای میزان کردهام. حرفش هر شایعهای را برایم شکاند. والسلام دربارهٔ
موضوع ژورنالیسم و حزباللهیها، دعوت میکنم از چهار دوستِ وبلاگنویس، تا
چندسطری قلمی کنند. بیشک، پذیرفتنِ دعوتم از طرفِ این چهار رفیق، فرای آنکه به
این قلم آبرو میدهد؛ مایهٔ خوشاقبالیست. -
دعوت
میکنم از علی الله یاری / وبلاگ ایلیا -
دعوت
میکنم از مهدی شیخ صراف / وبلاگ چای نبات -
دعوت
میکنم از میلاد / وبلاگ زمانه -
دعوت
میکنم از محمدعلی طائبی / وبلاگ pat.riot
عصر شنبهای، خسته از سفر، دنگم گرفت تا نام مبارکِ بیبرکتام را به گوگل بدهم و ببینم چی تحویل میدهد. لابهلای اراجیفی که بعضاً هیچربطی به «ایمان مطهری منش» نداشت، برخوردم به یادداشتی که اوایل همین ماه در روزنامهٔ جامجم چاپ شده بود، اما لینک مربوط به «جامجم» نبود. کلیک کردم و رسیدم به جایی به نام «جهاننیوز» که قبلترها موضعی «قالیبافانه» داشت و با پول یامفتِ حضرات هوا شده بود. سر و پای مطلب را جوریدم تا بلکه در جاییاش بخوانم: «به نقل از روزنامه جامجم» یا حتا «خانه کتاب اشا» اما دریغ از یافتن یک «ج» یا «خ». گذشته از نقلِ بیاجازه و انتشارِ بیذکرِ منبع، آنچه عذابم میدهد این است که نامم در سایتی بیپدر و مادر آمده، بدون اینکه خودم خبردار باشم. اینجا باید بگویم: من با هیچ سایتِ به اصطلاح «خبری-تحلیلی» که کأنه قارچ سر برآورده همکاری مستقیم یا غیرمستقیم ندارم. با روزنامهها و هفتهنامههای بیپدر و مادرتری چون «...» و «...» هم قرابتی ندارم که مطالب من و سایر نویسندگان «خانه کتاب اشا» را بدون اجازه نقل میکنند. شبهه برای دوستان عزیز پیش نیاید که خدایناکرده ما هم رفتهایم لای دست این حضرت و آن والاحضرت و قلم ناچیزمان را به غمضعین یک سیاستپیشهٔ نان به نرخ روز خور فروختهایم. تأکید میکنم: این قلم، با هیچ سایت یا نشریهٔ مکتوبی همکاری ندارد. مطالب من، تماماً در وبلاگ شخصیام یا در سایت «خانه کتاب اشا» یا در (تا اطلاع ثانوی) «روزنامه جام جم» منتشر میشود.
پینوشت:
1. مدتی قبل با یکی از همین حضراتِ نان به نرخ روز خور که در روزنامهٔ فلان منزل گزیده بود تماس گرفتم تا دربارهٔ انتشار بیاجازهٰ مطالب خانه کتاب اشا به او هشدار بدهم. همکارانش در 2 متر جا پیدایش نمیکردند! رفیق! تو که جنمِ جواب دادن نداری، پس دزدی نکن.
2. میهنبلاگ سخت ف.ی.لتر شده. احتمالا دامنهٔ دات.نت من کار نمیکند. از میهنبلاگ.آیآر استفاده کنید. فعلا که اوضاع نت بدجور مگسی است. در شهرستانها که عزا است. جیمیل هم باز نمیشود. نور به قبر فری-گ-یت ببارد.
دیگر انتخاباتیهای پاکتها:
میگویمش خبری نیست، امن و امان است.
کمی راست و دروغ را قاطی میکنم و تحویلش میدهم. اما، واقعاً تهران چه خبر است؟
برایم مسلم است که فضای نت، بیش از خیابانهای تهران مشوش است. در تهران، عدهای آتش به پا کردهاند و میکنند، بعضیها شیشه میشکنند، بعضیها توی خیابان میریزند و الخ. اما همهٔ اینها، در چند خیابان معدود است. رسانههای خارجی دوست دارند یک تصویر را از یک یا چند خیابان معدود نشان مخاطبشان بدهند و به خلقالله بقبولانند که «ایران در آشوب» است.
اما حقیقت چیست؟
1. تهران امن است. بعضی ساعات، بعضی خیابانها مملو از جمعیت میشود. اما این بعضی ساعات و بعضی خیابانها، نه همهٔ ساعاتاند و نه همهٔ خیابانها و نه همهٔ ایران. باور کنید من در منزلم در شرق تهران، راحت زندگی میکنم، هنداونهفروش سر چهارراه هم راحت هندوانهاش را میفروشد و اتفاقاً به موسوی رای داده اما دارد زندگیاش را میکند و به خیابانگردیهای اینروزها مبتلا نشده.
2. یکی از دوستانم در کوی دانشگاه، مطلب پر سوزی نوشته با عنوانِ «به بهانهٔ فاجعهٔ اخیر حمله به کوی دانشگاه». مطلب «تناقضِ مجسم» است. رفیقِ شفیقم اول یادداشتش نوشته: «توی کوی, با رضا بودم. قدم میزدیم. یکهو همه دویدند. کس داد زد
«اشکآور! اشکآور زدن.». یکهو هوای روبهرو ـ درست کنار همان ردیف
سروها ـ دودی شد. دود سفید. برگشتم. پشت سرم هم پر شده بود. راه فرار
نداشتم. رضا دوید. فریاد زد: «محسن بدو! فقط بدو! ازینطرف!» ندیدم کدام
طرف را میگفت. چشمهام میسوختند.»
اما کمی بعد نوشته: «خواب بودیم. معلوم نبود اگر با آن سروصداها از خواب نمیپریدیم». خب، وقتی چنین یادداشتی از دوستِ مشهور به انصافم میخوانم، دیگر سخت باور میکنم بقیه راستگو باشند.
من تصاویر مربوط به اتفاق کوی را دیدم. تصاویری که خود دانشجوها گرفته بودند. در تصاویر فقط شکستن و ضرر زدن دیده میشد و خبری از کشتار و قتل و جنایت نبود. برای خالی نبودن عریضه هم، عکسی گرفته بودند از چند قطره خونِ روی زمین که هرکسی میفهمد 5-6 قطره خون، از زخمِ ناچیز بر میآید، نه از تیر و تفنگ.
3. شایع است که بسیجیها دارند میزنند. اولاً من بسیجیام و تا به حال نه تنها کسی را نزدهام، به خاطر بحث با زباننفهمهای این مملکت، بازداشت هم شدهام(البته مربوط به حوادث اخیر نیست). بنابراین خیلی برایم گران تمام میشود وقتی میشنوم همهٔ کاسهکوزهها را سر بسیجیها میشکانند.
اگر ریشویی دیدید که خر بود، اگر بیسیم به دستی دیدید که از شعور بیبهره بود، این را پای بسیجی و مذهبی و انقلابی و حزباللهی نگذارید. استدعا دارم به شایعه دامن نزنید. الاغهایی که رفتهاند به کوی دانشگاه تهران، اشتباه کردهاند و «خر» بودنشان بر کسی پوشیده نیست. اما آقای محسنحسام مظاهریِ عزیزم! چرا پیازداغ را زیاد میکنی؟
4. من هم از این قسم «خر»ها اینروزها کم ندیدهام. بخشیشان «لباسشخصیها»ی نیروی نامحترمِ انتظامیاند. بخش ناچیزشان هم نیروهای ساماندهی شده از طرف سپاه. رفتار هر دو گروه را دیدهام. برایم دشوار است که خیلی راحت با نوشتنِ واژهٔ «فاجعه» با رسانههای خارجی همراه شوم. اما، خاک بر سر کشوری که بعد از 30 سال، هنوز نتوانسته «خر»ها را در قالب سه نیروی تعریفشدهٔ نظامی به نامهای «ارتش»، «سپاه» و «ناجا» ساماندهی کند. و خاک بر سر ما مردم که به حقوق خود واقف نیستیم و جرأت نداریم از همین لباسشخصیها و خرهای دیگر بپرسیم: «حکمات کو؟ کارت شناساییات کو؟».
5. احمدینژاد -رئیس جمهور- پریروز به مسکو رفت تا در اجلاس شانگهای شرکت کند. حضور رئیسجمهور در این اجلاس خارجی، نشاندهندهٔ عمقِ آرامی و امنیت در کشور بود. همه میدانیم که رئیسِ کشورِ آشوبزده، برای ساماندهی به کشورش، خود را ملزم به ماندن در کشور میکند و هر سفر خارجی را لغو میکند. بنابراین، سفر احمدینژاد هم به ما و هم به رؤسای کشورهای خارجی فهماند که «ایران آرام است».
6. اما در دانشگاهها. رفیق عزیزی اینجا هست که حرف خوبی میزند. ورود به دانشگاهها مطلقاً با برنامه است و هدف هم یکی است و آن یکی این است: «بزرگنماییِ یک اتفاق معمولی».
دربارهٔ امتحانات هم باید بگویم خودِ دانشجوها دارند به شایعات دامن میزنند. خبری نیست و رؤسای اغلب دانشگاهها اصرار دارند به برگزاری امتحانات، طبقِ برنامه. این وسط، خود دانشجوها خواهانِ بیبرنامهگیاند که:
7. تجمع و راهپیمایی در خیابان، بدون مجوز وزارت کشور، غیرقانونی است. این حکمِ قانون است. ما، با هر سلیقه و عقیدهای، اگر رأی دادهایم، تلویحاً قانونِ اساسی مملکت را به رسمیت شناختهایم و در انتخاباتی شرکت کردهایم که بر اساسِ قانون اساسی این کشور است. حالا اگر اعتقاد داریم بیقانونی شده یا تقلب شده، بنابراین حق نداریم با بیقانونی، علیه بیقانونی نظر بدهیم. پس، تجمع و راهپیماییِ حامیان موسوی غیرقانونی و غیراخلاقی و از نظر حکومت اسلامی و بنا به فتاوی مراجع، غیرشرعی است؛ چون: «طبق نظر آقای صانعی (حامی آقای موسوی) حرام است». و باقی مراجع هم خودتان بخوانید دربارهٔ خلاف علیه قوانین دولت جمهوری اسلامی چه حکمی دارند.
8. وقتی به ما میگویند عبور از چراغ قرمز خلاف قانون است، نباید عبور کنیم. اگر عبور کردیم و ضرر مالی یا جانی دیدیم، خودمان مسؤولیم نه دولت نه ملت نه هیچ احدالناس دیگری. حالا، آقای موسوی از قانون عبور میکند تا بگوید «خلاف قانون عمل شده» و جالب اینکه هنوز ادعایش ثابت نشده. باور کنید اگر ادعای موسوی ثابت بشود، من اولین کسی هستم که رأیام را از رئیسجمهور پس میگیرم. اما تا وقتی ثابت نشده، به رئیسجمهور کشورم احترام میگذارم و البته از خطاهایش دفاع نمیکنم.
9. همسر آقای هاشمی رفسنجانی، تلویحا بعد از شرکت در انتخابات گفت: اگر تقلب شد، بریزید به خیابان. آقای موسوی هم همین را در روزهای منتهی به انتخابات به انحای مختلف گفت. رسانههای حامی موسوی هم طوری حرکت کردند که گویی تقلب حتمی است یا رأی آوردن موسوی حتمی است. فائزه هاشمی هم دیروز در تجمع غیرقانونی عدهای که خود را حامی موسوی میدانند سخنرانی کرد. تجمعکنندهگان در روز تجمع در میدان آزادی به یک حوزه مقاومت بسیج هجوم بردند، اسلحه دزدیدند، شلیک کردند و یک مادر و کودک را کشتند. جواب این کشتهها را (کلاً 7 نفر در چند روز و میان چند میلیون آدم) چه کسی جز هاشمی، موسوی، خاتمی و امثالهم باید بدهند؟
10. این همه سر و صدا سر چه؟ نمیدانم. من نشستهام در ساختمانی در مرکز شهر و دارم وبلاگم را بهروز میکنم. خبری نیست، شر و شور خاصی نیست. آخر هفته همهچیز ختم به خیر میشود و میماند روسیاهی عدهای معدود...
توی ایران، اساتید بیمایهی علوم ارتباطات از این منبع متن میگیرند و عینا به دانشجوی ایرانی همانها را منتقل میکنند. منتها نه یکباره و با تواضع، بلکه با بخل تمام، به وسلیهی یک قطرهچکان که گاهی میچکاند و گاهی نه...
این یعنی چه؟
اینروزها، حرف و سخن از مسئلهی خط فارسی بسیار است. به هرگوشه که سر میکشی، از تلاش برای حفظ یا دگرگونیاش چیزها میشنوی و ماجراها میبینی. حالا از کجا شروع شد؟ خیلی مهم نیست. جالب آن است که این اعتراضات و قیل و قالها، درحالی اوج میگیرد که سالها از ابتلای خط و زبان فارسی به مسئلهی "لاتیننویسی" و "لغات ملفوظ بیگانه" گذشته است. و عجیبتر که در این مدت نه چندان کوتاه، کمتر سخن اعتراضآمیزی از فلان استاد و بهمان محقق برخواسته بود. حالا چه روی داده که فقط مانده شخص شخیص حکیم توس، گرز رستم به دوش گیرد و پا به میدان گذارد؟ خدا عالم است! القصه، چند هفتهای است که همینطور از خبرگزاریها و وبلاگها و وبسایتها، سر و صدای خط میآید. این میانه، بعضی خبرنگاران هم فرصت و مجالی یافتهاند و همینطور شمارهی اساتید زبان و ادب فارسی را پشت سر هم میگیرند و: «الو! جناب استاد، نظر شما در این مورد چیست؟» خب، پرواضح که هیچکس از رسانهای شدن نظراتش تبری نمیجوید. اما یک سوال: اساتید محترم زبان و ادبیات فارسی، تا به حال کجای هستی بودند که پس از این همه سال یادشان به «خط» افتاده؟ چه شد که بعد از گذشت سالها از گسترش آفت، تازه به فکر افتادهاند؟ و جالب اینجا است که عمق این «به فکر بودنشان» تنها به صدور نامهی اعتراضآمیز ختم شد و خلاص. شاید مسئله، ناشی از سکوت و گوشهنشینیهای اساتید محترم باشد. اما این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که این حضرات، مدتها است در محاق فراموشی رسانهای گرفتارند و کلام و تلاششان، از دید ارباب رسانه به دور است، یا چندان بار خبری یا به اصلاح "ارزش خبری" به همراه ندارند. این را به حساب رسانهها میگذاریم. اما، "کنج عافیتنشینی" خود موضوعی است که بسیاری از اساتید و صاحبنظران خط و زبان به آن مبتلایند. این عزیزان فرهیخته، بیشتر به کلاسهای دانشکده و جلسات شعرخوانی خصوصی یا گعدهی جوانان دهه 40-50 خوشند و دیگر حس و حالی برای بحث و مبارزه در خود نمییابند. (از اینجا به بعد را یواش بخوانید) شاید هم، شنیدن مکرر لفظ "استاد" و "دکتر" (که خود واژهای غیرفارسی است) چنان سر ذوقشان آورده و ارضایشان میکند، که دیگر از هرچه کامجویی حاصل از مباحثه و مطالعه است، بینیاز میشوند. بنابراین ما با دو طیف رو به رو هستیم: دستهای که صدایشان در هیاهوی بازار شام این روزهای ادبیات گم است، و دستهی دیگر که از خوف بلا، کنج محراب گزیدهاند و دعاگویانند! این از خط؛ اما بعد: این را بگذارید به حساب سادهلوح بودن این قلم و نشنیدهاش بگیرید؛ اما راستی، یعنی اساتید و زبانشاناسان در این سالها، جای دیگری زندگی میکردند و نمیدیدند که تلفن همراه، رایانه، رایانامه، پیامک، گفتوگوی اینترنتی و الخ، نرم نرم دارد به همهجای زندگانی مردم کشور ما نفوذ میکند؟ از این گذشته، میشود باور کرد که این بزرگواران، حتا تلویزیون نمیدیدند و رادیو هم گوش نمیکردند تا بشنوند واژگان غیرفارسیای که به سادگی آب خوردن از افواه مجریان و مدعوین برنامههای رسانهای بیرون میآید؟ و لابد هم، ماندگاری الفاظی از این دست در ذهن بیننده و شنونده، به نظرشان بسیار بعید میآمده است. در حقیقت "خط" تنها عامل دلنگرانی اهل فکر نیست، بلکه "زبان" هم در معرض خطر است. مسئلهی خط یک چیز است و ماجرای زبان دو چیز. خط، نمود زبان است، به شرط آنکه اساسا زبانی وجود داشته باشد. اما آیا میتوان به آیندهی این زبان امیدوار بود، درحالیکه "پویایی" یکی از عمده خصیصههای یک زبان نامیرا است؟ پینوشت: دوست عزیز مترجم- نویسنده، که مدعی و هواخواه "لاتیننویسی" در فارسی هستی و این را لازمهی گسترش زبان فارسی میدانی! سعی کن در چاپ جدید ترجمهی "صید قزلآلا در آمریکا" که یکی- دو سالی است منتشر کردهای، اشتباهات نگارشی و املاییات را تصحیح کنی تا بشود کمی روی حرفات حساب کرد و حداقل دانست که از زبان و ادبیات، کمی سررشته داری! از آن جمله کلمهی "هردنبیر"1 است که به پیروی از عوام، به اشتباه آن را "هردمبیل" نوشتهای. 1. ر.ک به: هردنبیر، لغتنامهی مرحوم دهخدا که خدایش با فردوسی محشورش کن منبع این نوشتار: کتاب نیوز
باشد که چرت اساتید محترم و مسئولین مربوط ــ بویژه فرهنگستان معزز و معظم زبان و ادبیات فارسی ــ پاره شود...؛ باشد!