آیندهای که برای روزنامه آقای لاریجانی (خبر) به ذهنم میرسد این است:
بالاخره یکروز (نه چندان دور) توقیف میشود.
لاریجانی میرَهد، چون اسمش جایی نیست.
انتظامی میرَهد، چون اسمش در هزارتوی «عناوین» روزنامه پنهان شده.
چند خبرنگار جوان گیر میافتند...
زنده باد سیاست!
زنده باد لاریجانی
از لای درز پنجرهٔ نیمهباز، نسیم خنکی میآید. نسیمی، شبیه نسیم بهار. باز، یادِ بهار میافتم. بهار که میشود، عاشقترم انگار. اما، انگار با باد پائیز و «افسانه» هم میتوان عاشقتر بود.
و من عاشقترم بانو!
ولو کرهالدیگرون.
اول بگویم که عکس یک، مال من نیست. انتخاب من نیست. کاملاً معلوم است که انتخاب، انتخابِ یک نابلد است. قرار دادن سه عکس از سه مطلب در یک ردیف هم کار من نیست. کار یک نابلد است. بنابراین، مطالب این صفحه را دوست میدارم، اما آرایشش را نه. و انگار اینجا ایران است، روزنامهٔ ایرانی. یعنی نمیتوان «کار خوب» درآورد... الا شذ و ندر.
برای دیدن پیدیاف، رویش کلیک کنید.
فعلا، صفحه کتاب روزنامه جوان را درمیآورم و ممنونم از دوستانی که خبرنگار آزاد این صفحهاند.
این، دو نمونهاش. سومی هم شنبه، 23 آبانماه منتشر میشود. یعنی فردا صبح.
برای دیدن نسخهٔ PDF، روی هرکدام کلیک بفرما.
قطعا برای بهتر شدن، راه نرفته بسیار است. نظری بود، محبت میکنید بفرمائید. همچنان در دست تعمیریم!
نوستالژیِ دوستداشتنیِ شنیدنِ «ملاممدجان» با صدای اصفهانی / باران / میانه راهِ زاهدان-زابل...
این سالها است که با من است.
و حالا باران هست و ملاممدجان هم هست. اما چیزی کم است. چیزی که بیشباهت است به میانهٔ راهِ زاهدان-زابل. چیزی کم است که کمیاش به تمام تنام سرایت کرده... حتا به گوشت کنارههای انگشتهای دستم، که خون ازشان بیرون میزند...
چیزی کم است.
ای خدا!
چیزی کم است.
اولا: رفیق! تو نان رهبری را خوردهای. کتابت اگر چاپ میشود، فروش میرود، محضِ همکلامی با رهبریست. اخوی! حالا سکوت کردهای و میگویی «عقلگرایی»؟
ثانیا: عین بلانسبت کار کردن و جور 3 نفر را کشیدن، بدجور سوز دارد.
سه: اینا البته هیچربطی به هم ندارند و محض گفتن، گفته شدن.

سردار! شهادتت مبارک
امشب، -جای همهٔ شیعیانِ علیبنابیطالب خالی- میرزاقاسمی طبخ کردیم، تناول کردیم، کیف کردیم.
جانِ شما نباشد، جانِ خودم، عجب چیزی شده بود. لامصب خدا، عجب چیزی آفریده...
آخ! دیدید؟ میخواستم عکس بگیرم، بگذارم اینجا تا شما هم فیض ببرید. به هرحال، عکسالعیش، نصف العیش. دیگر شرمنده.
با تشکر از:
مهربانو به دلیلِ راهنماییهایِ دردانهاش
مشدی محسن به دلیلِ تشویقهای کارسازش
جابر به دلیلِ همسفره شدنش!


