چهارشنبه 23 بهمن 1387  07:47 ق.ظ    ویرایش: - -

وقتی خداوند فایرفاکس رو آفرید، تقریباً همهٔ کم‌بودها در دنیا رفع شده بود. و زمانی که فایرفاکس پورتابل خلق شد،‌ دیگه غمی نبود که کسی رو آزار بده. سلام خدا بر جی‌تاک و فایرفاکس، این دو یارِ همیشه در صحنه.

   


نظرات()   
سه شنبه 22 بهمن 1387  03:56 ب.ظ    ویرایش: - -

دیگر چیزی ندارم تا ازش دفاع کنم. همهٔ امیدم به «او» بود و خیالم راحت بود که قبولم دارد، رویم حساب باز می‌کند، کار و بارم را می‌فهمد و می‌شناسد و می‌ستاید... او هم گفت که پشت‌کار نداری.
دیگر چه چیز دارم برای دفاع؟
گند بگیرد سر و هیکلم را.
خسته شدم.
دیگه مرگ می‌خوام فقط

   


نظرات()   
جمعه 18 بهمن 1387  02:54 ب.ظ    ویرایش: - -

بالأخره آن‌چه پیش‌بینی می‌شد، اتفاق افتاد و «هفتان» تعطیل شد. کم‌شدن روز به روز آمار بازدیدهایش، ماجرای اختلاف مدیرانش و نگاه بس‌یار سلیقه‌ای و غیرمنعطفِ مدیرانش، همه‌گی این پیش‌آمد را جلوتر می‌انداختند. و خب، انگار راه فراری نبود. فیلتر شدن جزئیِ سایت هم بهانه‌ٔ خوبی‌ست برای پائین کشیدن کرکرهٔ هفتان.
اما علاوه بر همهٔ این‌ها، شاید کم شدنِ اقبالِ مخاطبان، مهم‌ترین دلیلِ ناامید شدن مدیران هفتان از آیندهٔ آن  باشد. این‌روزها، دیگر دورِ رقابت است. وقتی گودر هست، وقتی این‌همه سیستم‌های آر.اس.اس خوان هست، دیگر چه نیازی به هفتان؟ وقتی کاربر وب، می‌تواند به انتخاب خود، از وب‌گاه‌های دل‌خواه خود، لینک‌های روزانه دریافت کند، دیگر هفتان چه جای‌گاهی ممکن است داشته باشد؟
اگر هفتان کمی نگاه منعطف داشت، شاید به این زودی‌ها کارش تمام نمی‌شد. هفتان، تولید محتوا نداشت که بگوئیم مخاطبانش را دل‌زده کرد یا در تولید کم آورد.
این‌روزها، جای خالی هفتان را «رویانز» پر کرده است. پرکردنی به وقت! مدیران رویانز اگر اشکالاتِ هفتان را بشناسند و تکرارش نکنند، امید به حیات بیش‌تری خواهند داشت. بد نیست این ظاهرِ زیادیِ وبلاگی سایت‌شان هم تغییری بکند. چیزی که نیاز دارند، این است: انعطافِ و داینامیک بودن در عینِ استوار و سنگینی.


   


نظرات()   
پنجشنبه 10 بهمن 1387  04:18 ب.ظ    ویرایش: - -

ببین دوستِ من! تو مجبور نیستی این‌ها را بخوانی. من مجبورت کرده‌ام؟ آیه‌ٔ الهی است؟ وحی منزل است؟ پس چرا می‌خوانی و بعدش شروع می‌کنی به تحلیل کردنِ روحیات و خلقیات نویسنده‌اش؟ اگر دلت می‌خواهد بخوانی، بخوان، بی‌آن‌که عینکِ دودی بزنی و برایم ژست بگیری. به دل‌خواه بخوان، بی‌آن‌که بخواهی حتا این نوشته را تحلیل کنی. قربان سرت.

این، شکوائیه‌ای است علیه خودم، برای خودم. و شاید برای آن 2-3 نفری که گاه و بی‌گاه، گذرشان این‌طرف‌ها می‌افتد. این، شاید بلندترین نوشته‌ٔ پاکت‌ها باشد.

خیلی‌ها خوش ندارند حسام مطهری را ببینند یا صدایش را بشنوند. خیلی‌ها از دیدن کارش، سرِ بلندش، پوزخندی عصبی می‌زنند و ترش می‌کنند. اما، حسام کارش را می‌کند؛ بی‌آن‌که دهان‌های باز و بسته خیالش را ناآرام کنند.

سوم دبیرستان بودم که توی کارنامه، روبه‌روی نمرهٔ انضباطم نوشتند: 16. چون هرساعتی که آمادگی‌اش را داشتم می‌رفتم سرِ کلاس. اغلب اوقاتم را با بچه‌های سوم ریاضی می‌گذراندم، محضِ صحبت از سیاست و چیزهای دیگر. دست‌کم سر سه کلاس تخصصی نمی‌رفتم.

سوم که تمام شد، پیش‌دانش‌گاهی شبانه ثبت‌نام کردم. عصرهای 3-4 روزِ هفته را کلاس داشتم. طبقِ سبیلِ مبارکِ سوم دبیرستان، هروقت که حالش را داشتم می‌رفتم. اما قانون آن‌جا فرق می‌کرد. همچین که دقیقه‌ای از زمانِ معینش می‌گذشت، درهای سالن را می‌بستند و همه را تا زنگ بعد، می‌گذاشتند پشت در. خب طبیعی بود که بهم بربه‌خورد و راه بگیرم سمتِ خیابان‌های پائیزیِ شهر.

راه می‌گرفتمِ سمتِ کتاب‌خانه‌ٔ عمومی، به اسمِ مطالعه برای کنکور. به نام کنکور و به کامِ مطالعهٔ آزاد. گاهی فلسفه، گاهی تاریخ، گاهی ادبیات، گاهی هم می‌نشستم و آدم‌ها را تماشا می‌کردم.

پیش از این‌ها، من هم مثل خیلی‌های دیگر، مثل بس‌یاری از هم‌سن‌هایم، برای رفتن به دانش‌گاه، پراشتیاق بودم. اما کمی که گذشت، رغبتم کم شد، کور شد.

روزها،‌ مدام فکری می‌شدم که دانش‌گاه چه چیزی برای من دارد؟ چه چیزی درون دانش‌گاه هست که بیرون نمی‌توان یافتش؟ هیچی. گشتم و دیدم که بیرون دانش‌گاه همهٔ آموختنی‌ها هست. حتا فهمیدم که وقتی درون چهارچوب دانش‌گاه هستی، این زمان+مکان+آدم‌ها است که تعیین می‌کند چی و چقدر بیاموزی. پس بوسیدم و گذاشتم کنار این دانش‌گاهِ پیزوری را.

از آن روز به بعد، رفتم پی چیزهایی که «چیز» یادم بدهند. خیلی آموختم. به لطفِ یک دوست، با دوستِ دیگری آشنا شدم و کم‌کمک با کمکِ آموزگارانه‌اش، یادداشت‌هایی نوشتم برای روزنامهٔ همشهری. همه‌شان بدون استثنا چاپ شدند. چند یادداشت و نقد و مصاحبه. بهم مزه داد. 18 ساله بودم. و این در چه حالی بود؟ در حالی بود که منِ دانش‌آموزِ رشتهٔ علوم انسانی، یا به‌تر بگویم: دیپلم ردیِ ادبیات و علوم انسانی، سه درسِ تخصصیِ ادبیات فارسی 2، ادبیات فارسی 3 و زبان‌فارسی 3 را در کوله‌بارِ تجدید‌ی‌ها داشتم و عینِ خیالم هم نبود.

کمی بعد –با ذوق و شورِ بی‌حدِ جوانی- جایی را راه‌انداختم به این نام: «خانه کتاب اشا». خیلی مزه داشت. تجربه‌ای بود. هم‌زمان، وبلاگ هم می‌نوشتم. جایی به نام «یادداشت‌های سوخته» که یکی-دو سال بعدش، برای همیشه حذفش کردم. این هم یک تجربه‌ٔ دیگر.

باز هم گذشت و گذشت، تا رسیدم به روزنامهٔ جام‌جم. به لطف همان دوستِ ثانی، این‌بار هم یادداشتک‌هایی نوشتم و نقدهایی کردم و گاهی هم مصاحبه و گزارش گرفتم. بعد، به لطفِ آموزگارانهٔ همان دوست، شدم دبیر صفحهٔ کتابِ روزنامهٔ جام‌جم. و این در چه حالی بود؟ در حالی‌که من هم‌چنان سه درسِ تخصصیِ رشتهٔ اختصاصی‌ام را رد شده بودم + این‌که، پائین‌ترین نمرات من در دورهٔ راه‌نمایی، بعد از ریاضی، در ادبیات فارسی بود.

از پسِ این‌همه، دیدم چه مزه می‌دهد که تو، دیپلم ردی باشی، پا به دانش‌گاه نگذاشته باشی، اما از داییِ محترمت که به ضرب و زورِ هرچه تمام‌تر دارد کارشناسی ارشدِ ادبیات‌ فارسی‌اش را می‌گیرد، جلوتری. و از خیلی‌های دیگر هم.

هم‌زمان داستان می‌نوشتم. بی‌ربط و با ربط. گاهی بد، گاهی خیلی بد. شیرین بود. اما، شیرینی‌ها بالاخره تمامی دارد، فترت دارد، دره دارد؛ این هم داشت.

آمدم تهران و –به لطف پدر و مادر- خانه گرفتم. کمی ماندم. بیش‌تر ماندم. از جام‌جم با دل‌گیری خداحافظی کردم. چرا؟ بماند که بماند که بماند که خیلی‌ها نمی‌دانند، شما هم روش. (جسارتاً).

چندین ماه بی‌کارِ بی‌کار. با دخل و خرجی که به هم نمی‌خواند. با تنهایی که زجرآور بود و گاهی –بعضی شب‌ها- صدا می‌آمد و جوانک می‌شنید و خودش را می‌زند به نشنیدن. بعد هم یک فقره خفت‌شدن در محلهٔ لیان‌شامپو و خالی شدن از هرچه که پولش می‌خوانند و موبایل و الخ.

و باز چندین ماه گذشت. به سرم زد که خانه کتاب اشا را دوباره گردگیری کنم، رنگِ تازه و سنگِ تازه به نمایش بزنم و بروم تویش زندگی کنم. و این زندگی که می‌گویم، نه خیال کنی که از سرِ همان ذوق و شور اول جوانی بود، که برایش برنامه داشتم و دارم.

چندین سال از روزهای ترک تحصیل من می‌گذرد. هنوز که هنوز است، بر عقیده‌ام هستم و خیال می‌کنم اطمینان دارم که اگر بنا بر آموختن است، بیرون دانش‌گاه به مراتب بیش‌تر از درونش خواهم آموخت، به شرط آن‌که بخواهم. (با غرورِ فروتنانه این را می‌گویم).

هنوز –خیلی کودکانه و نه ابلهانه- می‌خواهم خانه‌ای داشته باشم، همیشه پر از میهمان. خانه‌ای که میزبانانش من و همسرم باشیم. به جایِ این‌همه خوردنی و نوشیدنیِ از طعم افتاده و کهنه هم، کتاب بخوانیم و حرف بزنیم و یاد بدهیم به هم: دوستی را. باور کنید خیلی کودکانه.

هنوز، ذره‌ای به دانش‌گاه احساس نیاز نکرده‌ام. از همان روزهای ترک تحصیل، خیلی‌ها (خانواده، دوستان، دشمنان) منتظرند تا روزِ سرشکسته‌گی‌ام را ببینند. منتظرند بیایم پابوس‌شان و بگویم که: بعله اندیش‌مندان و بزرگانِ عزیز! من غلط خوردم به مولا قسم. این گنه‌کارِ درمانده را در آغوش مهربان‌تان بپذیرید.

اما، آن روز نخواهد آمد. (این را با غروری فروتنانه می‌گویم.) خیالِ آن‌روز، خوابی‌ست شبانه، بی‌تعبیر و کج.

بیرون از چهارچوب، من آزادم. من، پیروِ مذهبِ خودساختهٔ «هرجا بخواهم، هرچه بخواهم، هروقت بخواهم» هستم. این اعتقاد من است. من، هرگز جلوی یک لیسانس یا فوق لیسانس سر کج نکردم. من، هرگز آدم‌ها را به شکلِ کارنامهٔ کارشناسی و کارشناسی ارشد و دکتری ندیدم. آدم‌ها، برای من همانی بودند که بودند، نه همانی که معیارها و عقود و عهودِ جامعه‌شان می‌گفت. من، برچسبِ آقای دکتر و آقای مهندس سرم نمی‌شود. همین.

هربار که توی چهارچوب گیر می‌افتم، غم‌باد می‌گیرم، می‌چپم یک گوشه و می‌نشینم به انتظارِ مرگ. باور کن که 3-4 سال همین‌طوری گذشت...

حتا نمی‌خواهم توی چهارچوب‌های ساختهٔ دهانِ مردم گرفتار باشم. برای من مهم نیست که پسرعمه‌ام چطور است و تمام تهران را بلد است و من بلد نیستم. برایم مهم نیست که عمه‌زاده‌هایم ماشین خریده‌اند، اصلاً گواهینامه دارند. حالم بد می‌شود وقتی بخواهم از «حرف مردم» خط بگیرم و با چپ و راست و بالا و پائین شدن دهان‌شان به زندگی‌ام جهت بدهم. حرفِ مردم، برایِ من، از موی دماغم بی‌ارزش‌تر است. اگر بنا بود به سازِ حرفِ این و آن برقصم، رقاصه بودم، نه ایمان مطهری منش.

دلم می‌خواهد زندگی‌ام را بسازم، همان‌طور که عقیده و دل‌ام می‌خواهد؛ نه آ‌ن‌طور که دیگران «خوب» می‌دانند. من، هیچ‌تلاشی برای بستن دهان مردم یا تغییردادن رأی‌شان به نفع خودم نخواهم کرد. من، زندگی می‌کنم. همین. اگر بنا باشد در فکر بستن دهان‌ها و عوض کردن عقیده‌ها دربارهٔ خودم باشم، به کارهایم نمی‌رسم، به زندگی‌ام نمی‌رسم. من چریکم و یک‌جانشینی شایستهٔ روحِ وحشی‌ام نیست.

من، با تواضعی فروتنانه می‌گویم -و تو دوستِ عزیزی که علی‌رغمِ استدعای آغازینم، هنوز دست برنداشته‌ای از خواندن این متن، بدان که- منِ دیپلم ردی، همانی‌ام که دو سالِ قبل، چند صاحب‌مدرکِ کارشناسی، کارشناسیِ ارشد و دانش‌جوی دکترا، داشتند برایم کار می‌کردند و ازم کار یاد می‌گرفتند. من، با همهٔ افتخار، سینه‌ام را از خلوص پر می‌کنم، جلو می‌دهم و می‌گویم: نادانم، کم‌سوادم، بی‌سوادم؛ اما معیارم برای باسوادی و بی‌سوادی، آن مدرک‌های کاغذی نیست. من، نیم‌نگاهی به خودم می‌کنم، نگاهی به بزرگانی که برایم همیشه زنده‌اند و بزرگ، بعد می‌بینم که هیچم، بسیار هیچ. اما، بسیارم در برابر کاغذها.

من، شیفتهٔ لذتِ کشف‌ام. من، بیزارم از لقمهٔ جویده شدهٔ تف‌تفی. میل دارم با دست‌های خودم نان بپزم، لقمه بگیرم. با دندان‌های خودم بجوم و با همین دست‌گاهِ گوارشِ معیوبم ببلعم و جان بگیرم. من، نشانِ آردِ خوب و رسمِ خوب لقمه گرفتن را از قدبلندها می‌آموزم، نه از کوتوله‌ها.

این «من» خودخواهِ مغرور، بی‌زار است از کوتوله‌ها، از مملکت و دولت و حکومتِ «کوتوله» پرورِ بی‌خاصیتِ دروغ‌پرداز. (منظور سرزمین لی‌لی‌پوت‌ها است). من، همینم و برای همین هم، خیلی‌ها خوش‌شان نمی‌آید از حسام مطهری.

اما از خانه کتاب اشا بگویم برای‌تان؟ نه به جایی وابسته است، نه از جایی پول می‌گیرد. اگر روزی جایی / کسی خواست کمکی بکند، جار می‌زنم که مبادا دروغ‌گو باشم. مطمئن باشید. خانه‌ام، با دست‌های خودم، با پولِ نداشتهٔ توی جیبم بنا شده، با همتِ بی‌منتِ دوستانم بنا شده، به شوقِ «او» بنا شده و ان‌شاءالله فرو نخواهد ریخت. خانه‌مان، تنها برای هم‌نشینیِ سالم و سادهٔ اهل فکر بنا شده. خانه‌ای صمیمی است، برای خواندن و فکر کردن. ربطی نه به سیاستِ نجس دارد، نه به برادران و خواهران متعهد و آزاد. مال همهٔ آن‌هایی‌ست که وجود و فکر و جسم و زنده‌گی‌شان را با «برچسب» دسته‌بندی نمی‌کنند. مال همهٔ آن‌هایی که دل‌شان با فکرشان یکی‌ست. که ان‌شاءالله من هم این‌طور باشم.

خانهٔ کتاب اشا، برآمده از چنین اندیشه‌ای است. متأسفانه خرجِ خودش را هم نمی‌تواند در بیاورد. خرج من را هم -که بی‌کارم- همچنین. شما که اهلِ «برچسب»زدنی! شما آقای عزیز. بله، همان که آن گوشه نشسته‌ای! توی دفترچه یادداشت بنویس: «وی خل‌وضع است، کمی دیوانه. از جیبِ نداشته‌اش می‌زند، خرجِ بی‌خودی می‌کند». اما، بدان که من برای این خانه حرمت قائلم. ان‌شاءالله خدا نگه‌دارش باشد. همین.

اگر دلِ کسی می‌خواهد تا میهمان خانهٔ من و همسرم باشد، قدمش سر چشم. اما شرمندهٔ اخلاق گندِ هرچه فضولِ بالفعل و بالقوه‌ام.

 اگر دلِ کسی می‌خواهد تا هم‌خانهٔ من و همسرم باشد، قدمِ قلمش سر چشم، اما من کسی را مجبور به کاری نکرده‌ام و نمی‌توانم بکنم. دلت می‌خواهم هم‌یارمان باشی در اتمامِ  بنا و حفظِ خانه کتاب اشا؟ قربان سرت! اما قولی که نمی‌خواهی یا نمی‌توانی سرش بمانی نده. من از بدقولی بدم می‌آید. از نمک‌دان شکن هم. از طعنه‌زن هم.

خیلی بد است که نان و نمک هم را بخوریم و بعد بنشینیم به قضاوتِ یک‌طرفه دربارهٔ هم. خیلی زشت و قبیح و ناجوان‌مردانه است (عجب واژهٔ غریبی) که با هم سر یک سفره و زیر یک سقف بنشینیم، اما عینِ بچه چلموهای بی‌نمک، برای هم ادا در بیاوریم. من به حقِ نان و نمک بس‌یار معتقدم. خدا کند که هم‌واره باشم.

حالا دل‌تان می‌خواهد دربارهٔ کار و بارم بدانید؟ عجب! چه کنج‌کاو! خب، جان دلم برای‌تان بگوید که من، طوری زندگی می‌کنم، یعنی کارم طوری‌ست که در به‌ترین حالتِ ممکن، اگر بنا باشد هم‌چنان به «لقمهٔ حلال» معتقد بمانم، حقوقی بیش از 500 هزار تومان در ماه نخواهم داشت.

حالا این حقوق را منهای 60 هزارتومان کنید. باز منهای 290 هزارتومان کنید. می‌شود چند؟ آ بارک‌الله، مک 150 هزارتومان. این رقمِ آخری، حق‌الزحمهٔ یک ماه کار من، تا 12 دی‌ماه 1387 است. از کی؟ از 12 آذر ماه همان سال. و تا تا کی باید داشته باشم‌اش؟ معلوم نیست. حالا چرا 150 چوب؟ چون بیش‌تر از این کار نکرده‌ام، پس چرا 440 هزارتومان حقوق بگیرم؟

کارِ من (نوشتن و نوشتن و نوشتن) اگر به آلودگی‌های سفارشی‌نویسی و مجیزگویی و رابطه‌بازی نیفتد، هرگز هرگز هرگز، در شرایط فعلیِ اقتصاد کشور، حقوقی بیش از 500 هزارتومان در ماه نخواهد داشت. در سال می‌شود؟ 6 میلیون تومان. با این هم نه می‌توان زندگی، نه خانه و ماشین و غیرو خرید. مستحضرید که.

دلم می‌خواهد برای همین 500 هزارتومانِ ناقابلِ بی‌مصرف زحمت بکشم، و می‌کشم. اما با این کم، نمی‌توان رفت سفر خارجه، نمی‌توان ماشین خوب خرید، نمی‌توان خیلی‌کارها کرد. از وام هم بی‌زارم. از قرض هم. از دزدی و پلیدی و شارلاتان‌بازی هم. و تو خوانندهٔ عزیز! بگو که حسام احمق است. چون، الآن 90 درصد مردم، زندگی‌شان را برپایهٔ وام و قرض بنا می‌کنند. اما من، توی همین خرده بده‌کاری‌ها هم مانده‌ام و نمی‌دانم چه گلی بگیرم به سرم.

اگر بنا باشد ماهی یک میلیون تومان در بیاورم تا آستان ملوکانه پدر راضی باشد، این و آن راضی باشند، همه راضی باشند، باید کارهای دیگری هم بکنم که بلد نیستم. به خدا بلد نیستم. اگر بنا باشد بیش‌تر از این‌ها در بیاورم، اصلاً باید بروم سراغ کار دیگری. یعنی گوسفند علایق و اندیشه‌ها و قلم‌ام را قربانیِ حرف و حدیث‌ها کنم و بروم لای دستِ ابویِ محترم، تجارت کنم.

راه دیگری نیست؟ چرا. می‌توان عین روسپی‌ها که هرشب و هرلحظه یک‌جای دیگرند، همزمان برای این روزنامه و آن روزنامه و این مجله و آن‌یکی و آن‌یکی و آن‌یکی نوشت. حتا می‌توان رفت فلان خبرگزاری که کلمه‌ای پول می‌دهد و کیفیت را فدای کمیت می‌کند، عین دست‌گاهِ کپی، خروجیِ تازه بیرون داد. اما، به خدا این کارِ من نیست. من، دوست‌دارم با اعتقاد بروم سراغ کارم. جایی کار کنم که به خط و ربطش معتقدم و تا زمانی که به آن خط و ربط و اعتقاد متعهدم، همان‌جا بمانم و برای همان‌جا بنویسم.

متأسفانه یا خوش‌بختانه، این اعتقاد من است. با این اعتقاد هم، می‌دانم که به جایی نمی‌رسم. می‌دانم که با این روش و منش.... چه بگویم؟ من می‌خواهم زندگی کنم. پس کار می‌کنم تا زندگی‌ام بچرخد، زندگی نمی‌کنم که پول در بیاورم.

شیفتهٔ زندگیِ آرام –اما پر جنب و جوش- روستایی‌ام. دلم می‌ترکد وسط تهران. دلم می‌میرد وسط چهاردیواریِ بی‌حیاط، بی‌حوض، بی‌ماهی، بی باغ‌چه، بی‌درخت، بی‌گل، بی‌صدای خروس، بی‌بوی پهن. چه کنم با این جرمِ نابخشودنی؟

 اگر گذرم به دانش‌گاه بیفتد، نه محضِ تجربه است، نه به خاطرِ جبرانِ جوانی و خامی؛ بلکه فقط و فقط و فقط، به خاطر «او»یی است که سرش سلامت ان‌شاءالله. فضولی هم نکن لطفاً. (جسارتاً). به خاطرش، از پذیرفتنِ این چهارچوب ابایی ندارم. باشد محض شیرین کامی «او».

الآن هم دارم «فهرست شیندلر» گوش می‌کنم. (بنازم جوِ روشن‌فکری را). نصفِ شبی هوایی شده‌ام. خواستم این‌هایی که توی گلو گیر کرده بریزم بیرون. شاید به‌تر بود این‌جا نریزند، که متأسفانه ریختند. شاید به‌تر این بود که... نبود؟

اذان صبح نزدیک است. نخوابیده‌ام. سرزنش؟ خب فکر خراب است. کارها هم ایضاً. ضمن آن‌که وقتی بدقولی کنند و تو هم دهانت را برای آسود‌ه‌گی و کناره گرفتن از جدل و بحث ببندی، این می‌شود حاصلش: بی‌خوابی.

هرچه باشم، لطف خدا است. هرچه نباشم، از بی‌همتی خودم است.

گمانم وقت اذان شده باشد. بیداری هنوز؟

پنج‌شنبه / 10 بهمن‌ماه 1387

فهرست شیندلر هم هنگ کرد.

پی‌نوشت:

-          بدت آمد؟ خب گفته بودم که مجبور نیستی بخوانی. خواندی که باز تحلیل کنی؟ پس به‌تر که ابروهایت را کشیدی توی هم و دماغت را تا سرحداتِ چشم‌هات کشیده‌ای بالا.

-          هرگونه تشابه اسمی در این متن، همین‌طوری الکی است به جان خودش.

   


نظرات()   
یکشنبه 6 بهمن 1387  06:41 ب.ظ    ویرایش: - -

بازم خدا عظمتش رو نشون می‌ده:
یه وعده غذای گرم، بعد 2 روز!

   


نظرات()   
پنجشنبه 3 بهمن 1387  09:31 ب.ظ    ویرایش: - -

خودسانسوری می‌کنیم. می‌گن: «یعنی کف‌گیر خورده به ته دیگ؟».
نه عزیزِ من! نمی‌شه که حرف زد. می‌زنیم، می‌شه مایه دردسر. آخه...

   


نظرات()   

پاکت‌ها