کاروان درد دارد.
کاروان دارد میرود
کاروان با درد دارد میرود
کاروان یک عمر دارد با درد میرود
...
کاروان چند نفر را جا گذاشته است...
جاماندهها روی شنها ماندهاند
آنجا گرم است
آنجا خون است...
دل نادان بر زبانش است...
حالا من دم گرفتهام: «اوم اوم اوم اوم» که کسی نشنود دلم را.
اما یعنی هیچکس نمیفهمد؟
گر آنچه بر سر من میرود ز دست فراق
علی التمام فروخوانم الحدیث یطول
ز دست گریه کتابت نمیتوانم کرد
که مینویسم و در حال میشود مغسول
حالا میگذره...
کم مث شما نامرد ندیدم و بلا سرم نیومده. فقط تو فکر اینم که آدم با حق نون و نمک چهکار میخواد بکنه...
حالا میگذره...