تبلیغات
پاکت‌ها - اعلام کفر
یکشنبه 9 اسفند 1388  06:34 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 9 اسفند 1388 06:42 ب.ظ
نوع مطلب: وب‌نوشت ،

ما را دوست و دشمن متصل و منتسب به جریانی دانسته‌اند که متعهد است به انقلاب و نظام. در عین حال، دوست و دشمن دیده‌اند که بارها در آن‌چه نشر داده‌ایم، بر سیاست‌های دولت و نظام در فرهنگ تاخته‌ایم و –با شاهد مثال- نقادی کرده‌ایم. به حمد الله، خوب‌گوی خوبی‌ها بوده‌ایم و عیب‌جویِ عیب‌ها. رفیق‌بازی نکرده‌ایم و رابطه‌دار نبوده‌ایم. از این روی، شده‌ایم چوب دو سر طلا. از این‌جا رانده‌ و از آن‌جا مانده. و حالا، این قلم می‌خواهد کفرنامه بنگارد!

من، کافرم به ناشری که با پولِ نفت علم می‌شود، با پول نفت ادامه حیات می‌یابد، با پول نفت نویسنده می‌پروراند، با پولِ نفت از جنگ، از انقلاب، از دین می‌گوید و دستِ آخر، بر سرِ ملت، دین و انقلاب منت می‌گذارد.

من کافرم به نویسنده‌ای که اگر پولِ نفتِ ناشری که با پولِ نفت علم شده، نبود، دستِ بالا الان سر سپورِ یکی از مناطق شهرداری تهران بود یا در اداره‌ای، زیر آوارِ حقارتِ پشتِ میز نشینی خم می‌شد.

من کافرم به جریانی موسوم به «جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی» یا «جریان متعهد انقلاب اسلامی» که اگر پول نفت نبود، نبود. من کافرم به آن طیفی که اکنون زنده به ریال و دلار و یوروی نفت است. من مرثیه‌خوانِ آن جریان متعهدی هستم که با «تعهد به دین» سر برآورد و با شورِ انقلاب بالید و با دردِ جنگ تجربه اندوخت اما زود به بشکه‌های نفت تکیه زد.

من کافرم به نویسنده‌ای که وقتی جوانکی شهرستانی بودم، به خیالم «نویسنده دفاع مقدس» بود و می‌دانست «اخلاق» چیست. پس امیدوارم بودم که از او «اخلاق» بیاموزم و «نوشتن» را فرا بگیرم. اما حالا که دیدمش و علیکِ جوابِ سلامم را از او گرفته‌ یا نگرفته‌ام، می‌دانم که «خام» بودم.

من کافرم به نفت.

کافرم به ناشر نفتی که کتابِ یک سال قبلش را یک سال بعد دوباره رونمایی می‌کند یا کتابِ 500 تومانی‌اش را 2000 تومان قیمت می‌زند تا به اداره کوفتِ استانِ مرض بفروشد و پول پارو کند و سر ملت و دین و انقلاب و امام و رهبر منت بگذارد. خاک بر سر ما که گول‌تان را خوردیم آقایان ناعزیز.

وزیرِ تکیه زده بر نفت، در اختتامیه جشنواره‌ای برآمده از نفت، زبان باز می‌کند و می‌گوید: چرا انجمن شاعری و ادبی کم شده است؟ و انگار کسی در آن مجلس نیست که جواب بدهد: به خاطرِ تو و امثالِ تو. به خاطرِ نفتی که بر آن تکیه زده‌ای، با آن بالیده‌ای و نفس کشیده‌ای. کسی نیست که بگوید اگر نفت نبود، اگر حوزه هنری برآمده از نفت نبود، اگر سوره مهر برآمده از نفت نبود، شماها کجا بودید؟ کسی نیست که جواب بدهد: وقتی جوانکی مشتاقِ ادبیات بود و به «خامی» و «شوتی» متهم شد و سرخورده شد و رفت و در گوشه‌ای خزید، تو کجا بودی؟ سرگرمِ کدام پروژه؟ کدام جشنواره؟ کدام جایزه؟ کدام سکه بهار آزادی.

من، عصبی‌ام و کافر. من مصداق جملهٔ سید مرتضی آوینی‌ام که نوشت: مجموع سیاست‌های نظام اسلامی کار را به آن‌جا رسانده است که نسل انقلابی در ادبیات و هنر احساس یأس و نا امنی می‌کند.

من کافرم آقای ا.د. آقای م.ح. آقای ا.ز. آقای م.ش. آقای ر.ا. من کافرم به شماها که شعار «انقلاب» می‌دهید اما دعوتِ یک دوست‌دارتان را، دعوتِ یک هم‌فکرتان را، دعوت کسی که روزی فکر می‌کرد شما الگویش هستید را برای شرکت در مراسم ادبی کوچکی رد می‌کنید، تلفن را خاموش می‌کنید، تلفن را جواب نمی‌دهید، وعده می‌دهید و خاموش می‌کنید، وعده می‌دهید و نمی‌آئید، جواب رد می‌دهید و در مقابل می‌روید به جایی که برای «تخطئه» شما به سوی خود خواندن‌تان. من کافرم به شماها و آن شعاری که می‌دهید.

اگر من و دوستانم گول خوردیم، امید بستیم و زود در سیاهی ناامیدی گرفتار شدیم، بگذار بگویم برای آن‌هایی که هنوز اسباب‌شان را جمع نکرده‌اند و از شهرِ کوچکِ فاقد امکاناتِ فرهنگی‌شان به سمتِ تهرانِ بزرگِ همه‌چیز دار مهاجرت نکرده‌اند. بگذار بگویم: توی این گور مرده‌ای نیست. بگذار بگویم که امید نبندید، این‌ها سراب است.

رفقا! نیائید. بنشینید در خانه‌هاتان، کاری در اداره‌ای کوچک دست و پا کنید یا بروید وردست پدرتان کارگری کنید و در فراغت بنویسید. این‌جا وقتی کار می‌کنید، کارفرمای متعهد به آرمان‌های انقلاب اسلامی‌تان می‌گوید: چند وقته کار نمی‌کنی! اضافه‌کار نمی‌مونی! کلاً داری بد کار می‌کنی.

این‌جا وقتی با آقای ا.د وعده داری که اسفندماه دعوت‌تان را قبول کند تا دربارهٔ کتابش حرف بزنید، جواب تلفن نمی‌دهد. حتا اگر بیش از 50 بار شماره‌اش را بگیرید به خودش زحمت نمی‌دهد که جواب بدهد و بگوید: سلام، من حوصله ندارم.

این‌جا با آقای م.ق تماس می‌گیری، وعده گفتگو می‌گذاری، خلف وعده می‌بینی و یک هفته بعد عکس و متن گفتگویش با نشریه‌ای دیگر را می‌بینی که در محفلی خصوصی فحشش می‌داد.

این‌جا، جای خوبی نیست جوان‌ها! این‌جا می‌بینید که می‌توان در جی‌تاک به همکار حزب‌اللهی‌ات بعد از انتخابات فحش بدهی، رهبر را به هزار چیز متهم کنی، اتهام تقلب بزنی و چند ماه بعد در جشنواره شعر فجر از دستِ رئیس دفتر همان رهبری که فحشش می‌دادی جایزه بگیری و بعد کنارش بأیستی و عکس یادگاری بگیری و بیایی در جی‌تاک و لینک عکس‌هایت با آقای رئیس دفتر را بدهی که: ببین!

این‌جا تهران است و من به آن کافرم. کافرم به انقلاب فرهنگی. کافرم به کمیسیون فرهنگی. کافرم به کارگروه فرهنگی. کافرم به اداره فرهنگی. کافرم به مرکز فرهنگی. کافرم به تعهد. کافرم و کافرم و کافرم.

سال‌ها گول خوردیم.

من متنفرم از دروغ‌گوهایی که فکر می‌کردم دوستانم هستند.

متنفرم از دروغ.

این آخرِ ایمان من است.

خلاص



   


نظرات()   

پاکت‌ها