قبل
از سحر، چند دقیقه با نویسندهٔ وبلاگ زمانه صحبت کردم. لابهلای حرفهایش، به آخرین نوشتهٔ وبلاگش اشاره کرد. سر زدم و خواندم. زیاد خوشم نیامد. یادداشت
دربارهٔ حزباللهیها و انواع و اقسامشان بود. من بنا به دلایلی، دستهبندی میلاد
را قبول ندارم. بعد از خداحافظی، فکری شدم تا یادداشتش را نقد کنم. داشتم سحری را
گرم میکردم که فکرم سه شاخه شد. یک
شاخهاش به سمت یادداشت زمانه متمایل شد. شاخهٔ دیگرش به بازی وبلاگیِ «ژورنالیسم و حزباللهیها» رفت. شاخهٔ سوم هم سر از حوادث بعد از انتخابات در آورد. راستش
حرفهای میلاد تلنگری بود تا چیزی را به یادم بیاورد. زور زدم تا هرسه شاخه را
بیاورم و منسجم کنم و اینجا دربارهشان حرف بزنم. تا چه پیش آید! حزباللهیها
و دستههایشان؟ معنای
حزبالله بدیهیست. طبیعتاً حزبِ خدا، دستهبندی ندارد. اگر امروز رسیدهام به
«دستههای مختلف حزباللهی« ممکن است به این دلایل باشد: اول:
همهٔ این دستهها مدعیِ حزباللهی بودناند و در حقیقت حزباللهی نیستند. یعنی
پندار و گفتار و کردارشان هیچجوره بر صراط مستقیم نیست. بنابراین هرکدام از این
مدعیان، شدهاند یک گروه و فرقه. دوم:
همهٔ دستههای مدعیِ حزباللهی بر این صراط نیستند، جز یکی از این دستهها. از
نظر من، این دلایلِ فرضی، زائیدهٔ یک ذهنِ ایدهآلگرا است. واقعیت این است که ما،
آدمهای کامل نیستیم. در میان ما، تنها یک کاملِ معصوم حی و حاضر است و بس. در
میانِ ما، برخی هیچ فهمی از حقیقت ندارند، برخی کمی درک میکنند، و برخی بیش از
دیگران. هر کدام از اینها، اگر مدعیِ حضور در حزبِ الله باشند، بنا به قدرتِ درکشان
عمل میکنند و تصمیم میگیرند. از این منظر، تصور میکنم حزبالله از آن لقمههاییست
که برای دهان ما زیادی گشاد است. ما دوست داریم حزباللهی باشیم. خودمان را حزباللهی
جا میزنیم، و از سرِ همین دعوی، هرجا خطا برویم، خطایمان به پای حزبالله نوشته
میشود. حقیقت
این است که حزبالله یک مسیر مستقیم و صحیح است. حزبِ خدا است. حزبِ خدا هم آدم
چماقدار و اهانتگر و پروندهساز و نان به نرخ روز خور و تنبل ندارد. در حزبِ
خدا، سید حسن نصر الله است که حزبِ شیطان از حضورش به تنگ آمده. حزباللهی سید علی
خامنهای و سید روحالله خمینیاند که حرف و عملشان بیش از دیگران به قرآن و سنت
نزدیک است. بنابراین حزباللهی را دستمالی نکنیم. اما
اگر بخواهیم طرفداران و انتخابکنندگان آقای محمود احمدی نژاد را «حزباللهی»
بخوانیم، باز خطا کردهایم. نمیدانم چرا پاری وقتها دور و برمان را خوب نمیبینیم.
در قوم و خویشهای من، در آدمهای عبوریای که در خیابان و محل کارم دیدهام و در
میان دوستان و آشنایانم، بسیار دیدم کسانی که اساساً میل و رغبتی به دوستی با دستههای
آمده در وبلاگ زمانه ندارند. آدمهایی را دیدم که انتخابات دهم ریاست جمهوری،
دومین مهرِ شناسنامهشان بعدِ از انتخابات نهمین دورهٔ ریاست جمهوری بود. لیدرِ
تماشاچیهای تیم آبی را دیدم که شبِ مناظرهٔ تاریخی، توی خیابان شعار میداد در
حمایت از رئیس جمهور. از این تصاویر زیاد دیدهام. هیچکدام از قهرمانان داستانهایی
که من دارم، نه ریش دارند، نه از جماعتِ ریشو خوششان میآید. آنها فقط با لوطیگری
و جگرداریِ محمود حال کردهاند! علاوه
بر اینکه میلاد در دستهبندیاش، این گروهِ عظیم را جا انداخته، آدمهای دیگری
هستند که در دستههای یک و دو میلاد نمیگنجند. آدمهایی که با اغلب مختصاتِ گروه
یک در تقابلاند و با اغلب ویژگیهای گروه دو مخالفاند. اینها هم سهمی دارند و
رأیی داشتهاند. پس اینها را کجا میبینیم؟ این
را هم باید بگویم که میلاد در مرور ویژگیهای دسته یک، انگاری کمی دلخور بوده از
بعضیها. این دلخوری کمی قلمش را شور کرده. یک
بازیِ ادامهدار حرفهایم
دربارهٔ ژورنالیسم و حزبالله ادامهدار است. گاهی چیزهایی به ذهنم میرسد که
فرصت و همتِ نوشتن نمیکنم. این قصه از آنجا دوبارهٔ دغدغهام شد که میلاد در
دستهبندیهایش، خواندن و نخواندن کیهان را یک اصل و معیار قرار داده. من با این
مخالفم از اساس. کیهان، بیشک رسانهٔ حزبالله نیست. رسانهای که به گذشتهٔ آدمها
بپردازد رسانهٔ حزبِ خدا نیست. خدا نه تهمتزننده را دوست دارد، نه کسی که به
گذشتهٔ دیگران میپردازد. خدا میبخشد، اما کیهان نمیبخشد. چنین رسانهای، قطعاً
رسانهٔ حزبالله نیست. من
سخت با ادای روشنفکری در آوردن مخالفم. همینجا بگویم که اگر کیهان را رسانهٔ حزبالله
نمیدانم، محضِ خوشآمد و بدآمد کسی یا گروهی نیست. این عقیدهٔ من است. گرچه دورهٔ
معلقبازیست این روزها. مرحوم
فلسفی در اواخر عمرشان یک جلسهٔ عجیبی داشتند. توی جلسه، حدیثی از رسولالله نقل و
تفسیر شد که لحظه لحظهٔ تفسیر و روایتِ حدیث، دلِ مرحوم فلسفی را میلرزاند.
ایشان، یکی-دو بار تأکید کردند: این را میگویم تا زندهام، تا مبادا بمیرم و
ناگفته بماند. مضمون حدیث این بود: اگر دیدی گناهی از کسی سر زد، حقنداری یک غش
در قلبت از آن فرد جا بدهی. حتا اگر دیدی. چون ممکن است او بعدها توبه کند و از
صاحب حق عذر بخواهد، اما تو همچنان با آن غشِ در قلب بمانی تا بمیری. فردای قیامت
باید جوابِ بددلی را بدهی. باید
کمی عذرخواهی کنم راستش،
میلاد از کامنتِ یکی از آشنایان مشترکمان دلگیر شده بود. البته به نظرم میلاد
زیادی حساسیت به خرج میداد، اما آن دلخوری، من را یاد خاطرات بعد از انتخابات و
یکی-دو نوشتهٔ توی وبلاگم انداخت. مدتی
قبل، در جوابیه به «نقدنامهٔ سی.تی.اسکن...» از یک خلقِ بد حرف زدم. گفتم که
انگاری توی همهٔ ما بچه مذهبیها، یک کیهانِ خفته وجود دارد که گاهی بیدار میشود
و تندی میکند و میآشوبد. راستش این خلقِ بدی است و باید کنارش بگذاریم. خدا میداند
که چه وقتها، چه آدمهایی، با نقدهای دوستانه و مخلصانهٔ چند جوان، طوری برخورد
کردهاند و انگهایی بهشان چسباندهاند که صاف و مستقیم جوانهای دلسوز و مخلص را
به ضدانقلابهای خطرناک مبدل کرده. ما باید فرقِ نقدِ دوستانه و دلسوزانه را با
دشمنی بفهمیم. باید کمی آستانهٔ تحملمان را بالاتر ببریم. باید چیزهایی یاد
بگیریم. باید
عذرخواهی کنم. خویِ کیهانی من، توی ایام بعد از انتخابات بروز داشت. من به دوستِ
چندسالهام، که بسیار از او آموختهام، کمی تاختم. و حواسم نبود که اینجا، جایِ نقدِ دوست نیست. چه کنیم؟ چه کسیست که یادآوریمان کند و حواسش بهمان باشد؟ باید
از محسن حسام مظاهری معذرت بخواهم. محسن! شورِ بعدِ انتخابات بدجور همهمان را
آشفته کرده بود. به خاطرِ دوستیمان از تو عذر میخواهم. نه از تو، که از همهٔ آنهایی
که با کلمهای یا نگاهی رنجاندمشان. اما یکقدم از حرفم بر نگشتهام. من، خودم را
با سید علی خامنهای میزان کردهام. حرفش هر شایعهای را برایم شکاند. والسلام دربارهٔ
موضوع ژورنالیسم و حزباللهیها، دعوت میکنم از چهار دوستِ وبلاگنویس، تا
چندسطری قلمی کنند. بیشک، پذیرفتنِ دعوتم از طرفِ این چهار رفیق، فرای آنکه به
این قلم آبرو میدهد؛ مایهٔ خوشاقبالیست. -
دعوت
میکنم از علی الله یاری / وبلاگ ایلیا -
دعوت
میکنم از مهدی شیخ صراف / وبلاگ چای نبات -
دعوت
میکنم از میلاد / وبلاگ زمانه -
دعوت
میکنم از محمدعلی طائبی / وبلاگ pat.riot