دوشنبه 21 تیر 1389 09:16 ب.ظ ویرایش: - -
نوع مطلب: وبنوشت ،
تا قبل از 7 سالگی، باشکوهترین عمارتی که در عمرم دیده بودم، بالاخانهٔ خانهٔ کاهگلیِ مادربزرگم بود. جایی با ستونهای چوبی و دیوارِ بلند که تابستانها، از سر تا تهاش طناب میبستند و خوشههای انگور را برای کشمش شدن، از سقف چوبیاش آویزان میکردند. تا مدتها، بالاخانه برایِ من، سرزمینِ رازآلودی بود که تا واردش میشدم، نفسم در اثر عظمتش میگرفت و سینهام سنگین میشد.
امروز، سالها از 7 سالگیام میگذرد. آوار، خانهٔ مادربزرگ را خراب کرد. به پشت سر نگاه میکنم و میگویم: آه... چه سادگیِ عظیمی را از دست دادهام.
تبلیغات