همینکه این قلم بچرخد و این یادداشت منتشر شود، نگارنده یحتمل میشود مایهٔ خندهٔ دوستان! بعد دست میگیرند که: اهه! تو که وبلاگت را بستی و پست «بایبای کُمالله» نوشتی، چی شد که برگشتی؟ عرض به خدمت این دوستان که: خیاط در کوزه افتاد! ما یک بازی راه انداختیم و «سفر نوروزی به داستان» نام نهادیمش، بعد خودمان نشستیم به تماشا تا ببینیم سر این بازی آخر به کجا میرسد. از طرف دیگر «فراخشلواری» مانعِ تخیل کردن و نوشتن بود، اما بعضی از دوستان تماشاچی بودنمان را خوش نداشتند و فرمان دادند به نوشتن. باشد، اطاعت.
عید 86، مرگ، برادری را از یک خانواده گرفت. او رفت و خانوادهٔ بزرگی داغدار شدند. در این میان، من، بی آنکه با متوفا ارتباط نزدیکی داشته باشم، سخت داغدار بودم و این را، جز یکنفر، هیچکس نمیدانست.
عید 86، چپیدم توی خانهام. تنها و دور از خانواده. شاید تلفن را کشیدم و موبایل را هم خاموش کردم تا تلخترین عید زندگیام را توی ساکتیِ تهرانِ خالی از آدمها بچشم.
نشستم یک گوشه و چیزی نوشتم. شاید داستانی بود برای یک نفر. برای تنها کسی که -احتمالا- میفهمید من هم داغدارم. داستانی نوشتم تا خودم را و «او» را تسکین بدهم.
داستانی که نمیدانم برایش خواندم یا نه. شاید خواندم. از پشت تلفن برایش خواندم...
دلم میخواهد به همان داستان بروم. به داستانی که من تویش بودم و «او» هم بود و چند نفر دیگر هم بودند. همه بودیم و همه داغدار بودیم... دوست دارم بروم به همان داستان تا بنشینم کنارش، دستش را بگیرم، بگویم: «آرام باش» و حرفهایی بزنم که توی هیچداستانی نبوده است. بعد، ما و همهٔ آنهایی که توی داستان بودند، یک شمسه میشدیم و میرفتیم توی آسمان، جای یک ستاره مینشستیم و از مهربانی و وجود «او» نور میگرفتیم...
اینطور شاید تلخیِ آن نوروز را شیرین میکردم.
با احترام، نویسندگان وبلاگهای مد، نطق، گلصنم، میرزا قلیخان راپورتچی، تیلهباز، یکنفر طلبه، سایبریا، بتکده، پات ریوت، شهید مثل یک نمرهٔ بیست، مریمنوشت، گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو، نیمچه دیلماج و ترنم یک قلم، زمانه، را به «سفر نوروزی به داستان» دعوت میکنم. با امید به اینکه دعوتم بیجواب نماند و بابت دعوت از بیش از 5 نفر، مؤاخذهام نکنند!